بازي بازي ميكنم با غذا
-ريخت اين كالبد هاي در هم تنيده آش ولاش شده ظرف غذا به چشمم چه زشت ميزند آري شايد فرافكني ميكنم تن بيچاره ام را روي آنچه كه با شوق وحرارت مي خوري نوش جان
سرخوردگي اين تن كه از نگاهت وحرفهايت حس مطرودشدگي مش مريم در ميهمان مامان را همذات پنداري ميكند را چگونه التهاب بايد دهم؟ آري تقدير همان بود همان كه بال بال ميزدم براي تغيير آن . من كه دن كيشوت نبودم .....
تنم را نوازش ميكنم مثل چشيدن گوشه اي از دست پخت مش مريم .اين هم دل خوش كنكي هست ديگر تو ميگويي نيست ؟ نه؟ چه ميشود كرد؟ هيچ
بازي بازي ميكنم با غذا
وحجم سكوت كه با متن كردن همين سطر مي شكند . ديالوگ تكراري بود تو يادت هست شكست......
تو ادامه بده زود باش شعر كن شعر كن بي تاب آن لحن آرامتم
اين لقمه را با خنده گشادم ويك ليوان آب از دست هاي تو قورت ميدهم
تا نگويي مبادا باز هم .....
من خوبم به خدا همه چيز عادي است فقط همين فقط همين .....
يك ليوان آب ديگراز دست هاي تو براي قورت دادن همين سطر كه مثلي سنگي سنگين وخشن وغمناك هست
من باد كرده ام از اين ليوان ليوان آب، باد
بعد شام
اين بار كه حجم كپك زده ام بيفتد روي جام ، از غصه پير شدن چشمهاي بغض كرده ام دق ميكنم روي دستهاي داغ تو / پس جامي بد ه كه دلم لك زده براي مردن روي دستهاي تو
اين بار هم كه به سلامتي بزني بالا من هي انتظار ميكشم حس زيبايي شناسي ات تلو تلو بخورد گيج ومنگ با تغيير صد وهشتاد درجه اي بخوابد روي دماغ كج وكوله من
و تو هي مست مست تقديسم كني مثل كارهاي سالوادور دالي
بايد بگردم اينبار دركتابي بخوانم راز جادوي هميشه مست كردنت را
يك جام ديگر كه بريزي براي من بوسه ام بهانه اي پيدا خواهد كرد براي نشستن روي صورتت
اي بابا بوسه خشك وخالي كه ديگر بهانه نمي خواهد
شرحه شرحه كه سوراخ كنم اين سد سيماني را كه تاول زده روي حجم وجودم ورويين تن شده ام از لذت تنها زيستن به تو خواهم گفت تعبيرتو درست بود شايد:عشق آدم را سبك ميكند اما سبك نه
حالا سبك ميشوم يا سبك؟ انصافا ؟
شرحه شرحه كه طغيان ميكنم روي وزن كشنده خاطرات سنگين عبورازخيابان امير آباد تا انقلاب حساب ميكنم وزن سبكي نوازش هايت را روي صورتم از جنس اشك وخنده، چرتكه از تحمل بار سبكي آن روز باراني مي شكند ومن كه هي بهانه بهانه ميكنم براي نوازش هاي تو روايت را شازده كوچولو نامرد قطع ميكند وخنده مينشيند وقتي كه شازده كوچولو مي آيد ومي پرسد:
چرا ما خوشبخت نميشيم ؟
يك جام ديگر كه سبك شوم از جنس همان سبك شدن هاي خوب روي متن روايت هاي نشانه دار تشنه بي نشانه شدن.سبكي از اين نشانه هاي زهر دار تو كه نشسته روي همان قسمت چشم اسفندياري من
آيا تو دوباره خواهي گفت سپهر كس نگو ومن ازميان همه ي فيگور ها متوهم سوژه گونه آدم هاي عقده اي ترشيده از خنده خواهم پريد بيرون در..... دوباره بگو؟ گه سگ ....
بوسه ام دوباره كه نشسته روي صورتت از جنس مجسمه سخت و سرد يك ليوان آب ميخواهم كه قورت دهم اين همه .....
آي مش مريم مش مريم
همه چيز را ختم خواهم كرد به يك نخ سيگار مش مريم تو هم بيا پكي بزن ومن دوباره امشب خواب خواهم ديد كه تقديسم ميكني مثل كارهاي سالوادور دالي
به خدا خوبم همه چيز عادي پيش ميرود فقط همين فقط همين عادي
سپهر
زيستنی تازه آغاز ميكنی چقدر اين حس تهيشدگی كشنده است
در رابطه های تازه ام گاهي بهشدتبرايگريز از اين حسلعنتيبيتاريخي دوست دارم زخم های آن خانه های وطنی ام را روی پوست اين متن تازه بی تبار خنجر كشی كنم /در اين لحظات خوشبخت بي گذشته من حس خانه ی مجللی را دارم كه بی وسايل سوت وكور پرده هايش راكشيده وديوارهايش لخت از هر قاب و عكسی از زندگانی كه گذشته بی قواره به چشم می زند/ دردهاي هويتی بر من امان نمی ........
موجي از زمان از دست رفته كه بر تصوير شني از ما مي نشيند
و آن تصاوير كه هي محو ومحو تر مي شود
تن زدايي ميكنم از آن همه كشش هاي تنانه كه قورت مي دهم روي ان كاناپه چرمي..... ومتن بالا مياورم
امواج.....
خفگي ! غرق شدن ؟
پاهايم در ديوانه بازي هاي اين امواج
پاهايم كه ديگر زمين را لمس نميكند
غرق شده ام
مرگ!
ترس و هي بافتن و بافتن گذشته براي لمس دوباره زميني از ان ما
موج وموج آغاز بافتن تكه پاره هاي....
جايزه امشب براي تو : تن زدايي كردن از آن همه نگاهايي كه تنانه مرا به لرزه ميكشاند خيالت راحت شد؟
موج بعدي موج سهمگين گذشته، زمان خاطره زدايي ميكند روي خاكستر تنم كه پاشيده ام روي سطح اشيايي....
وبازهم چاي آماده شده
دست وپا هم كه نمي زنم امواج مرا مي خوانند
چريك زدايي هم كه خود به خود مي شود، آشنايي دوباره كه مي نشيند حتي شده از صداي سوتي در يك عصر غمگين زمستاني
باران هم كه كه بزند چرك هايم به خدا شسته مي شود روي دستهاي تو ديالوگ نصف مي ماند و دستهاي تو از موهايم جدا مي شود
وقتي شازده كوچولو را از رسوبات چرك گرفته ام جدا مي كنيم خنده اي و صداي شازده كوچولو كه يادت هست هنوز؟ و قتي كه ميگويد چرا ما خوشبخت نمي شويم اينبار درست مثل پانزده سالگي من
غرق دارم مي شوم آيا من؟؟ دغدغه هاي فراموش شده گي
سياليت زايي را كه بي خيال شده ايم/ بوسه زدايي هم كه كنار آمديم آشنايي زدايي را ديگر كوتاه بيا....
جايزه فردا به شرط آن كه.......
مهاجر بی وطن
وطن زدایی میکنم از خودم در خیابان هایی که نشانه هایی کوچک دوستی های بزرگ فراتر از زبان/ ملیت / رنگ وپوست به پا میکند
من وگلدان و مراد در پی اتفاقی کوچک باهم آشنا شدیم زود دوستی به هم زدیم آنها آنارشیست هایی هنرمندی هستند که در این شهر کوچک بساط زندگی را چیده اند
من ومراد هردو فرزندان جنگیم در جنگ پدران مان مقابل هم ایستاده اند/ پانزده سال است که مهاجر است ودایی های ما در مقابل هم جنگیده اند وهردو جان باخته اند وما خواهر زاده هایی هستیم که امروز دوستان خوبی برای هم هستیم و به غفلت پدران مان که قربانی بازی های ناسیونالیستی ساستمداران کثیف شده اند و خون یک دیگر را ریخته اند افسوس می خوریم .
گلدان اینجا وطنی تر است اما همچون ما غریبه است شبیه هیچ یک از این دختران کوچک خوشحال این شهر نیست، شعر میگوید مرادهم نقاش ومجسمه ساز است وراک هم میخواند و گیتار هم خوب می زند
میهمان خانه کوچک شان هستم چقدر آشناییم شاید به اندازه سالهای سال زیستن در یک ظرف مشترک
ظرف مشترک هم اگر نباشد درد مشترک که هست
من به زودی انها را ترک خواهم گفت و به سغرم ادامه میدهم/
سخت احساس همه جایی بودن میکنم از هر جایی خاطره سازی میکنم این روزها احساس میکنم جهان اجتماعی ام بزرگ و بزرگتر میشود /روی زندگی در گذشته لاک گرفتم در حاشیه های جهان تازه ام زیستنی تازه آغاز کرده ام
پیچش تخیل روی تن /غلتیدن درخود / ناله ی تک تک اندام های خسته وبعد روشنایی روز تجاوز میکند مدام از
پنجره ....تلفن زنگ می خورد
تصویراول/ دیالوگ دو تن در موقعیت پناهجو.... فرسنگ ها دور از هم یکی در برفی ترین شهرها ویکی در سوز
سرمای پاییز مدیترانه ای آدم را یک دفعه می برد به فضای فیلم آواز عشق
/تصویر دوم/ دو زندانی در سلول های انفرادی که سعی میکنند از پنجره چیزی به هم بدهند تبادل ابژه ی میل
ادامه مکالمه
از صدایش پای تلغن سوز سرد نشسته بر دستهایش را احساس می توان کرد
آغاز تخیل برای پیدا کردن روزنه ای شکافی برای خط کشیدن بر غیاب وفقدان وهی سعی کردن از فرسنگ ها دور برای شکستن این دیوار وبه حضور رساندن میل / دستانت را به من بده قول میدهم در جیب هایم گرم خواهد شد
تصویر سوم/ دوتن در کافه رو بروی هم / ارامش رهاشدگی/ مرگ فقدان /اغاز حضور؟اما بازهم زندان فیلم آواز عشق
ودیواری که هی بلند وبلند تر میشود
شمشیرم را از رو بسته ام
لباس رزم بر تن کرده ام
در کار خونخواری از اسطورهاتانم
این مزه مزه خون که بر دهانم نشسته
حتی قطره ای، ذره ای، از رگهایم شره نکشیده.محال است محال
جگرخوار پاسداران پستوهای ستم شده ام
رجز می خوانم و می خوانم
در این میدان ببین چگونه چرخ می زنم
بجنگ تا بجنگیم
بریز تا بریزیم
این کبودی ها و زخم ها را که بر تنم مومیایی کرده اید یک به یک روی تنتنان خنجر کشی می کنم
این خون که بر چشمانم نشسته و بر سطرهایم ، خون تمام پستو حبس شدگان زندان جامعه از آن شماست
من هر شب خون جگرتان را از این تاریخ به بعد بر دهانم غرغره خواهم کرد
در کار خونخواهی از این همه ستم بر مقعدهای خونی ...... هستم
چنگ که بکشم بر چهره زمخت مردانه تان
ببین چگونه پرده ها را کشیده ام
دستی بکشید به غرور بر سبیل هایتان و فخری فروشید بر اسطورهای لیلی و مجنونی هایتان
اما ببینید چگونه پرده ها را کشیده ام افشاگرانه
چه می ماند؟
خنجرم را ببین وسط قلب آلت مجنون های تجاوزگر بر مقعد های پویاها
در این پستوها که لذت می برید و رنج می دهید پس کجایند آن لیلاها؟
شمشیرم را از رو بسته ام
لباس رزم بر تن کرده ام
در کار خونخواری از اسطوره هاتانم
sepehr 4 oktobr
تا دوباره دستهای تو روی سوزش چشم هایم بیاویزد
چشمهایم که دوباره سرخ شده وپرسوز از گاز اشک اور یا...التیام در هوای دود سیگار فقط از دهان تو
ویارسوشون کردن محسن را کرده ام تا انگشتانت میان موهایم راه گم کند
ویار کافه های خیابان انقلاب را کرده ام سر ساعت سه واسپرسو میان دستهای تو
ویاره همه تماشا متن خواندنت را کرده ام که ابروانت را بازهم در هم گره زدی وانگار اخم کرده
ای
ومن از چشش شیزینی اخم های تو دوباره می رسم به .......
اسب بکشید وبکشید خون زجه میزد وتشنگی شرحه میکشیدمن سوارکار قصه های در حاشیه پوسیده شده ایم که از حسرت یکبار روایت شدن از دهان شهرزاد قصه گوی شهر شما داشت می مرد/اسب بکشید وبکشید سوارکار خیره سرانه رو به جلو می تاخت
شانه اي هم اگر بود به حال وروز چند تن گريه مي كردم در ميان اين همه غريبه ميان ما وآن درد مشترك/در خيابانها يي كه زبانش منطقش تاريخش ومردمش را نمي فهمم تنها قدم مي زنم شايد تنها چيزي كه بين من واين خيابان ها در ي مشترك باز كرده بارش باران باشد باران هنگامه كرده لباس گرم پوشيدم وفضاي اين خيابان ها زير غرش رعد مرا برده به فضاي داستان گيله مرد بزرگ علوي آنجا كه باران هنگامه كرده وانگار دوباره در دبیرستانی در شهر رشت نشستم واین داستان را میخوانم
احساس تهي شدگي ميكنم شايد / به مردم نگاه ميكنم مردم اين شهر كوچك كه انگار تنها دغدغه شان خريد كردن است وبس -وقتی از خیابان های تهران در بلبشوی تظاهرات ودغده اجتماعی وخون آمده باشی چنین حسی در تو برانگیخته خواهد شد-ياد بهار مي افتم ونوشته اش از انسان سالم چه زاده ميشود ؟داشتم به این فکر میکردم آیا از داشتن درد لذت می بریم؟
با پسري آلماني به نام دانيل اشنا شده ام كه در حال سفر است با كوله پشتي وپياده پنج ماه است كه آلمان را ترك كرده در راه كار ميكند وقصد دارد دنيا را پياده بپيمايد چون كوليان /نمي فهممش او هم مرا و دنياي مارا قصد دارد تا چند روز ديگر به سوي ايران حركت كند سعي ميكنم از ايران بگويم از ندا از مردم از درد. اما نمي فهمد دوست ندارد فيلم هاي شكنجه مردم ايران را ببيند و شاید دوست دارد به ایران به عنوان متن عتیق داستان های هزارو یک شب بنگرد.احساس ميكنم چقدر دنياي من شرقي ومنطق روابط ما با اين ها فرق ميكند ناگهان دلم براي دوستان خودم تنگ ميشود براي شيوا نازي و........گاهي عصبي ميشوم واكنش هاي هويتي نشان ميدهم احساس تعلق ميكنم وبعد خودم خندم ميگيرد .....گاهي احساس ميكنم اين جوانك ماجراجوي آلماني از روي شكم سيري راه افتاده تا به قول خودش از ساختارها وسيستم هاي كلان فراركند وسبك زيسته شخصي خودش را داشته باشد وبعد من خندم ميگيرد ودر دل ميگويم چه فكري ميكنند با ويزا وپاس آلماني وحاشيه امن جهان اولي بودن سفر ميكنند وخيال ميكنند شق القمر كرده اند به خودم به دوستان پناهجويم ودوستان در ايرانم فكر ميكنم واحساس ميكنم ما چقدر بدبختيم به قول نامجو جبر جغرافياي چه ميكند؟ با شكل هاي تازه اي از ستم مواجه شدم رنگ پوست/ رنگ مو /رنگ چشم وزبان چه فرصت هايي كه ميگرد وچه مرزهايي كه ايجاد ميكند /سخت با مهاجرين افغان همذات پنداري ميكنم.
چون اليس هستم در سرزمين عجايب ولي چه فاصله اي هست بين آليس سفيد پوست جهان اولي با آليسي كه ايراني باشد ....... جز ستم طبقاتي وستم جنسيتي چه ستم هاي متكثري را مي توان كشف كرد چرا تا امروز آنها را کشف نکرده بودم
موقعيت مهاجر بودن چقدر دريچه ديد انسان را به دنيا /خودش تبارش تغيير ميدهد.......
هوا اينجا سرد شده بايد لباس هاي گرم تري بخرم به قول نازي زمستان امسال سرد خواهد بود .اول مهر نزديك مي شود دانشگاه دوباره باز ميشود روياي وحسرت بازگشت به گذشته را نمي خورم آن تقويم را به بايگاني زندگي ام فرستاده ام نه غبطه اي مانده و نه افسوسي! شاید بهار من ساختار پایان را درک کرده ام! فقط گاهي حس نوستالوژي وتعلق ...... چه خوب است كه امسال نيستم بگذار از دانشكده علوم اجتماعي همان خاطرات خوب بماند وبس نمي خواهم متلاشي شدنش حس سرخوردگي اش را ببينم/
فصلي تازه شروع شده گاهي دردناك اما لذت بخش / متن دوباره زاده مي شود /دلتنگ هم مي شوم اما بايد زيست در فصلي تازه در خيابان هاي غريبه خاطره ساخت وآنها را از آن خود كرد دارم پل مي زنم با متني تازه /در اين شكاف متن قديمي و تازه متنم را مي نويسم / از حس حاشیه ای بودگی ام ذره ای هم کم نشده در حاشیه ای امن ادامه می دهم. /۲۰سپتامبر

